تبليغاتX
دل نوشته های بارانی




نويسنده



آثار تاريخي يك عاشق



دوستان عاشق تنها



وضعيت من در ياهو



آمار وب



لینکهای جدید:



فال حافظ





خدانگهدار عزیزم


خداحافظ
امروز ديگر تو را ترك خواهم گفت . اصرار نكن ديگر نمي مانم. بعد از اين همه كه مرا آزردي حالا در اين دقايق آخر با من مهرباني مي كني؟
اين اشكهاي گرم و سوزاني كه در چشمانم غلتانست با تو چه مي گويند و از من چه مي خواهند؟ جز اينكه تنها وفاداري را آرزو مي كنند؟ ولي من آنها را مايوسانه از خودم مي رانم چون وفايي در تو نميابم. آري مي روم خداحافظ . دوست دارم دور از تو جان بسپارم تا صداي قهقه خندهايت را بگوشم نشنوم.
بگذار بروم و از تو فرسنگها دور باشم . نمي دانم به من چه خواهند گفت در حاليكه با دلي شكسته و پريشان باز مي گردم و با تو چه خواهند كرد آن ناز و عشوه هايي كه تو را مجذوب كرده است. بر دل ها آتش مي زني اما باز گناه را به من نصبت خواهند داد و تقصير را بر گردن من خواهند نهاد . راست است كه يك دل و يك عشق تو را كافي نيست. توبايد دلها بسوزي . بدبخت من ، كه جز يك دل و يك عشق نداشتم.
خداحافظ ، گريه نكن كه باور نمي كنم مرا دوست بداري . شايد اين اشكها بخاطر تنهايي باشد ولي نترس تو را تنها نمي گذارند . اين من هستم كه بايد بگريم . تنها من هستم كه جز تو ندارم ، و تو هم مرا نمي خواهي .
من بايد آه بكشم و اشك بريزم ولي كجا در تو اثر خواهد كرد؟ مي خواهم بروم ديگر اين سوگندها كه در پيشم ياد مي كني و قسم ها كه پي در پي بر زبان مي آوري نخواهد توانست مرا از رفتن باز دارد .
فراق تو برايم زياد سخت است زياد ، ولي بيش ازاين تاب بي وفايي و بي مهري هايت را ندارم. كجا برايم عزيز و دوست داشتني تر از كنار تو بود اگر با من كمي مهربان مي بودي؟ حال كه مرا دوست نمي داري ، حال كه با من بي وفايي مي كني ، حال كه من پناه گاهت نيستم ، حال كه.... ديگر خداحافظ .


آن زمان كه دوستمان مي داشتند ، دوستشان نداشتيم. آن زمان كه قدرمان را مي دانستند ، قدرشان را ندانستيم و آن زمان كه ما را گرامي مي داشتند ، گراميشان نداشتيم . و حال كه به قدر وارزششان پي برديم آنها هستند كه ما را ترك خواهند گفت . زيرا كاسه صبر هر چه قدر هم كه بزرگ باشد سرانجام روزي لبريز خواهد شد.


[+] نوشته شده توسط الهه در 15:13 | |









باران که می زند دل من لیز می خورد
سمت نگاه تو به پاییز می خورد
حالا فضای غزل ریتمیک می شود
دست قشنگ تو که به این میز می خورد
عمو زنجیر باف...
زنجیر به پشتم یک ریز می خورد
عاشق شدیم و کوچه و صبح و قدم زدن
راهی که می رویم به جالیز می خورد
اینجا نشسته ام که برایم دعا کنی
کارت فجیع به شفای مریض می خورد
زنجیر چرخ دلم را بیا ببر
باران که می زند دل تو لیز می خورد

[+] نوشته شده توسط الهه در 11:59 | |









مدتی است که اشک هایم....اشک های دلتنگیم...برای تو.....مانند قبل نیست...
دیگر اشکهایم مانند گذشته تسکین دهنده ی گونه هایم نیست....
بلکه مانند شلاقیست که عذابم می دهد....

و من با هر یک قطره آن فریادی به وسعت بزرگی تو سر می دهم...
کاش زودتر به پایان برسد...
در کدام طلوع و کدام غروب ....؟
دیگر برایم مهم نیست...
برای دیدنت....
مستی دلتنگی هم آرامم نمی کند...


[+] نوشته شده توسط الهه در 9:37 | |







http://up.7cc.com/upfiles/o1U24118.gif





چرا کسی در برابر جاذبه نگاه تو قدرت ایستادگی ندارد ؟

چرا هر کس پای در قلمرو تو زد سلاح خویش را به تو تسلیم کرد ؟

منهم در نخستین دیدار تاب و توان از کف دادم ؛

دلم شیفته تو شد و عقل از سرم گریخت و خود را َبرده تو یافتم...

لکن از این بندگی پشیمان نیستم

جمال بی مثال تو و دیدگان پر فروغت را دیدم ،

آهنگ دلپذیرت را که همچون نوای موسیقی طنین انداخت را شنیدم و دل از دست دادم ،

چون

جز زیبایی و لطف چیزی ندیدم .

سر بر آستانت نهادم. دست از همه کار کشیدم و شاگرد مکتب عشق تو شدم.

نگاه تو چنان آتشی در دلم بر افروخت که خرمن هستیم سوخت

و عشق تو در خانه دلم جایگزین شد ؛

اکنون از آن می ترسم که هرگاه این مهمان ناخوانده خانهء جان را ترک کند

جانِ منهم در پی اش از تن بیرون رود...

[+] نوشته شده توسط الهه در 9:23 | |







http://tinypic.info/files/nsrbn7gsqh1h8e3gcbn8.jpg

نبودم... مدت هاست که ديگر نيستم شايد از همان زمان که دلم برايت تنگ شد و تو يواشکی به من و دلم خنديدی و من يواشکی دلم گرفت طفلکی دلم يواشکی شکست غمی نيست از همان زمان که من و شکسته هايم خاطره شديم بر هر چيز که رنگ و بوی تورا ميدهد خط قرمز کشيدم و حالا ..حسم بی تو ديدنی است پرواز يا سقوط !؟ نميدانم


[+] نوشته شده توسط الهه در 12:14 | |







چشم خسته، بسته می‌شود اما قلب خسته...!

چشم خسته، بسته می‌شود اما قلب خسته...!


های بانو
شوخی نکن
چشمِ
خسته، بسته می‌شود
قلب خسته
می‌ایستد
 
*****
برو!
بانو
بگذار بیدار شوم
باید برومخیالِ تو را به دوش کشیدن
خرج دارد...
*****
مردم از جنسِ تو می‌پرسند
می‌گویم از جنسِ بغضِ من است
دندان‌های سفیدشان، افقِ نگاهم را پُر می‌کند
*****
شب پره‌هابرای رسیدن به ماه بانویشان
شب را گم کرده‌اند
در میان این همه ماهِ فریب
که درختانِ مرده
گل داده‌اند
پرهایشان را گم کرده‌اند
بانو!
شب پره‌ها گم شده‌اند
گم شده‌ام

[+] نوشته شده توسط الهه در 9:32 | |







هــی پـشـت ِ پـنـجــره می آیـم

شـایـد ، نـشــانـی از تـــو بـجــویــَم

هــی پـشت ِ پنجـــره می آیم

شاید ، شـمـیـم ِ پـیـرهـنـت را

کالسـکـه ی نـســیــم ، فـرو آرَد ...

هــی چـشـم ِ خـود ، بـه جــادّه می دوزم 

زان دور دست ِ سـاکـــت و وَهــم آلـــود

گــــرد و غـبــار ِ پــای ِ ســـواری نیـسـت ؟

آیـــا ، کبــوتــر ِ صـحـرایــی

زانـســوی ِ ابــری ِ بــارانــی

مـکـتــوب ِ یــار ؛ 

نـیـاورده ســت ؟

.....

هــی پشـت ِ پـنجــره می آیم 

هـی پـشـت ِ پنجــره می آیـــم ...


[+] نوشته شده توسط الهه در 10:20 | |













شادم كه در شرار تو مي سوزم
شادم كه در خيال تو مي گريم

شادم كه بعد وصل تو اينسان

در عشق بي زوال تو مي گريم

پنداشتي كه چون ز توبگسستم

ديگر مرا خيال تو در سر نيست

اما چه گويمت كه جز اين آتش

بر جان من شراره ي ديگر نيست


شب ها چو در كناره ي نخلستان

كارون ز رنج خود به خروش آيد

فرياد هاي خسته من گويي

از موج هاي خسته به گوش آيد

شب لحظه اي به ساحل او بنشين

تا رنج آشكار مرا بيني

شب لحظه اي به سايه ي خود بنگر

تا روح بي قرار مرا بيني

من با لبان سرد نسيم صبح

سر مي كنم ترانه براي تو

من آن ستاره ام كه درخشانم

هر شب در آسمان سراي تو

غم نيست گر كشيده حصاري سخت

بين من و تو پيكر صحرا ها

من آن كبوترم كه به تنهايي

پر مي كشم به پهنه ي دريا ها


شادم كه همچو شاخه ي خشكي باز

در شعله هاي قهر تو مي سوزم

گويي هنوز آن تن تبدارم

كز آفتاب شهر تو مي سوزم


در دل چگونه ياد تو ميميرد

ياد تو ياد عشق نخستين است

ياد تو آن خزان دل انگيزيست

كورا هزار جلوه رنگين است


بگذار زاهدان سيه دامن

رسواي كوي انجمنم خوانند

نام مرا به ننگ بيا لايند

اينان كه آفريده ی شيطان اند

اما من آن شكوفه ي اندوهم

كز شاخه هاي ياد تو ميرويم

شب ها ترا به گوشه ي تنهايي

در ياد آشناي تو مي جويم



[+] نوشته شده توسط الهه در 16:38 | |









یک روز زن و شوهر جوانی که هر دو زیست شناس بودند طبق معمول برای تحقیق به جنگل رفتند


آنان وقتی به بالای تپّه رسیدند درجا میخکوب شدند

یک قلاده ببر بزرگ، جلوی زن و شوهر ایستاده و به آنان خیره شده بود

شوهر، تفنگ شکاری به همراه نداشت و دیگر راهی برای فرار نبود

رنگ صورت زن و شوهر پریده بود و در مقابل ببر، جرات کوچک ترین حرکتی نداشتند

ببر، آرام به طرف آنان حرکت کرد. همان لحظه، مرد زیست شناس فریادزنان فرار کرد و همسرش را تنها گذاشت

بلافاصله ببر به سمت شوهر دوید و چند دقیقه بعد ضجه های مرد جوان به گوش زن رسید

 ببر رفت و زن زنده ماند

 همه زیست شناسان می دانند ببر فقط به کسی حمله می کند که حرکتی انجام می دهد و یا فرار می کند

 مرد در آن لحظه وحشتناک ، با فدا کردن جانش پیش مرگ همسرش شد

و او را نجات داد تا صادقانه و بی ریا  عشق خود را به همسرش ابراز کند



[+] نوشته شده توسط الهه در 14:41 | |







ای ستاره ها

 

اي ستاه ها

ما سلاممان بهانه است  عشقمان دروغ جاودانه است

در زمين زبان حق بريده اند :حق زبان تازيانه است

وآنکه با تو درد دل مي کند

هاي هاي گريه هاي شبانه است

اي ستاه ها

اي که پيش ديده مني باورت نمي شود که در

زمين هر کجا به هر که مي رسي

خنجري ميان مشت خود نهفته است پشت هر

شکوفه تبسمي خار جانگزايِ حيله اي شکفته است

آنکه با تو مي زند صلاي مهر جز به فکر غارت دل تو نيست

اي ستاره ها

که از جهان دور چشمتان به چشم بي فروغ

ماست نامي از زمين و بشر شنيده ايد؟

در ميان آبي زلال آسمان موج وخون و آتشي

نديده ايد؟ اين غبار محنتي که در دل فضاست 

اين ديار وحشي که در فضا رهاست اين سزاي

ظلمي که آشيان ماست ، درپي تباهي شماست

گوشتان اگر به ناله من آشناست از سفينه هايی که

مي رود به ماه

از مسافري که مي رسد ز گرد راه از زمين حذرکنيد

پاي اين بشر اگر به آسمان رسد روزگارتان چو

روزگار ما سياست

اي ستاره ها

باورت نمي شود در ميان باغ بي ترانه زمين ساقه

هاي سبز آشتي شکسته است

لاله هاي سرخ دوستي فسرده است

غنچه هاي نو رس اميد لب به خنده وا نکرده مرده است

پرچم بلند سرو راستي سر به خاک سپرده است

سرخي و کبودي افق قلب مردم به خاک و خون

تپيده است

دود وآتش به آسمان رسيده است



[+] نوشته شده توسط الهه در 13:50 | |



کپي برداري بدون ذکر منبع غير مجاز مي باشد
www.j28.biz & www.j28.ir & www.bia2funny.ir & www.TakTemp.com